عباس اقبال آشتيانى

98

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

« عاقبة الامر آواز هجوم كفار و نجوم فتنهء تتار كه از دو سال باز منتشر بود محقق گشت و خبر استيلاء ايشان بر بلاد ماوراءالنهر و استعلا بر عساكرى كه بحفظ آن نواحى منصوب بودند متواتر شد و به حكم آنك صيت سلطنت و بسطت مملكت وسعت شكوه و شوكت و كثرت لشكر و عدت آن سلطان نافذ فرمان ( يعنى خوارزمشاه ) و قهر و غلبهء او بر ملوك ترك و بقاع تركستان بيش از آن بود كه در ضمير هيچ كافر ياراى تعلق بعضى از اطراف ممالك او صورت بستى يا در دماغ هيچ متهور تمناى تملك ديهى از نواحى مملكت او در خيال آمدى از اقدام بىتحاشى آن قوم بر قصد ولايت چنو پادشاهى قادر و قاهر و اقتحام بىمبالات آن جماعت در غمار ديار اسلام با وجود چنان لشكرى ظافر دلهاى خواص و عوام حشم شكسته شد و رعب و خوف بر ترك و تازيك لشكر و دور و نزديك رعيت مستولى گشت تا قريب پنجاه شصت هزار سوار شمشيرزن بركستواندار كه به ظاهر بلخ در حلقهء قومهء خاص مرتب بودند و بر مقدار پنج فرسنگ خيمه در خيمه و طناب در طناب كشيده و پيش از آن هر فوج از ايشان به تاختنى ملكى گرفته و به حملهء لشكرى شكسته به مجرد آوازهء نزول كفار بر شط جيحون نظام جمعيتى از هم فروگشادند و منشعب خاطر و متشعب رأى گشت و بىمناطحه و مقابله از محامات ثغر اسلام و محافظت بيضهء ملك تفادى نمودند و مركز مقام خالى گذاشت ، هر فرقت فروقه « 1 » به گوشه‌اى افتادند و عار و شنار هر ملت بىجنگ را بنام و ننگ چندين‌سالهء خويش راه داد ، تا خصم از تنسم آن بددلى كه تا آن حد از هيچ لشكرى تصور نكرده بودند چنان دلير شد و از مقاومت لشكر اسلام كه از آن جانى تمام برگرفته بودند چنان ايمن گشت كه هر قوم رو به طرفى نهادند و هر جوق قصد شهرى كردند . » ( كتاب المعجم فى معايير اشعار العجم - ص 4 ، 6 . ) 10 - يكى از علل عمدهء ضعف ممالك اسلامى و قوت نفاق در آنجا وجود خليفهء مغرض هوس‌ران عباسى يعنى الناصر لدين الله ( 575 - 622 ) است كه چهل و شش سال خلافت خود را صرف ظلم به مردم و جمع مال و فرستادن جاسوس ببلاد مختلفه و كبوتربازى و گلوله‌اندازى و پوشيدن لباس اهل فتوت كرده و براى آنكه به فراغت به اين ملاعب مشغول باشد غالبا سلاطين ايران را بهم مىانداخته و چون از خوارزمشاهيان ترس داشته و جاسوسان او را از ايشان انديشه‌ناك كرده بودند سلاطين اطراف را مخفيانه به جنگ با خوارزمشاه دعوت مىكرده چنان كه غوريان را او به مخالفت با سلطان محمد ترغيب مىنموده است و اين خليفهء بىتدبير به اين كار تنها اكتفا نكرده قراختائيان و تاتارهاى نامسلمان را هم به برانداختن خوارزمشاهيان خوانده و در موقعى كه سلطان جلال الدّين منكبرنى بعراق عرب آمد و از او و از امراى الجزيره و شام و روم براى جلوگيرى از مغول و دفاع اسلام كمك خواست بجاى اجابت دعوت او امراى فوق را

--> ( 1 ) - يعنى به غايت ترسنده و جبان و بددل .